برای حال این روزهای سرزمینم و دل های خونُ چشمهای مانده بر در:
با این که دارن سیاه پوشا
از توی شط کوچه ها،جمع می کنن ستاره های پَر پَرُ
با این که دارن عزادارا
از زیر آوار جنون،در میارن کفترای خاکسترُ
با این که بوی تفتیشُ خون پیچیده توی قصه ها،
با این که صدای انفجار مرثیه خونِ همه جا،
هنوزم می شه قربانیِ این وحشت منحوس نشد!
می شه تسلیم شبُ اسیر کابوس نشد!
می شه باز سنگر از ستاره ساختُ به قُرُق سر نسپرد!
هنوزم می شه عاشق شدُ از ستاره مایوس نشد...
ایرج جنتی عطائی
Aab has tagged me to write a six-word memoir about myself
The rules
Write a six-word memoir, post it on your blog (add an illustration if you like
Link to the person that tagged you in your post
Tag five more blogs with links
Leave a comment on the tagged blogs with an invitation to play
I am tagging the following people as I am interested in what they would have as their six-word memoir
mine
I have been lost for years
السلام عليك َحينَ تَقومُ وتَقعُد

جزچشمانم اگرپنجره اي به تماشاي تو بازمي شد
بي درنگ به بهاي ديدارخرجشان مي كردم
