فیلیپ ژاکـوته در 30 ژوئن 1925 در سوئیس به دنیا آمـد.تـحلیل آثار وی نمایانـگر میل او به
شفافیت و تواضع است که شاعر را به خودپنهان گری سوق می دهد تا تنها،صدایی باشد گذرا،
واسطه ای میان جهان و زبان...
این نخستین روزهای بهار،
بازی کنان در حیاط مدرسه
میان دو زنگِ باد!
******
جنگل دریا در سپیده دم،
انبوه و آغشته به باد،
به درون می آیم و در تو غرق می شوم.
******
هراسِ قمری
از نخستین گام روز است
که می گسلد آنچه را که شب پیوند می دهد.
منبع :
وهمه ی سبز،گزیده ی اشعار فیلیپ ژاکوته
گزینش و برگردان محمد رضا پارسایار
نشر نگاه معاصر
لیکو
لیکو تـک بیتی ست در وزن هجایی که با همراهی سـاز سروز یا سرود (قیچک)
خوانده می شود.شعری نا مکتوب که سینه به سینه درمیان قوم بلوچ جـاری ست
لیکو را پـروای شکل گیری از واژگان ادبی نیست ؛ واژگانِ لیکو همان کلمـات
گفت وگویند که بی هیچ آداب و تربیتی بر زبان می گذرند.کلمات،مشروعیـت
حـضور خود در شعر را از تـکرار در زندگی و هم سخـنی مردم می گیرند.لـیکو
بیان جریان زندگی ست و هر لـحظه در آن می تـوان منتظر حـادثه ای تـازه بـود
حوادثـی آشکار و بعید که گاهی درک رابطه ی مضامین دو مصراع را با سخـتی
مـواجه می کـنند و بدون آگاهی از واقـعتیتِ فـرهـنگ و زندگـی دربـلوچـستان
نمی توان توجیهی برای دوری مصراع ها از همدیگر یافت.عشق سرمایه ی اصلی
لیکوست اشارات عاشقانه ی لیکو چنان صریح است که هرگونه پندار کَنده شدن
از زمین از ما می گیرد.
این قسمتی ازمقدمه ی کتاب صدلیکو(نشرماه ریز) بود که توسط منصورمومنی
جمع آوری و به فارسی برگردانده شده اند تعدادی از این ترجمه هارا بخوانید :
نامه ای بفرست ، می خوانمش
خودم
پندار تو را می دانم ای دوست.
******
مردمان
منزل برداشتم ، به کوهستان می شوند
با د شمال بوزد ای کاش
بوی تان را بیاورد.
******
تیز تک شتری دارم
شیدا نام
جان تو پیداست زیبا
پیداست
از حریر پیراهنت.
******
با سوادی دیگر
خطم را خواندی و
راز دلم را تمام
دانستی.
******
کبوتر چاهی
بال می زند
می نشیند
دلم را بر می آرد از ریشه اش.
******
شب زمستانی
رسیده است سرما
تشکی بنداز
دل به دل به خواب رویم.
******
کلاغی سیاه
بر آسمان می گذرد
زنده است استخوانم و
درد می کند جانم.
******
تکیه به دیوار ، نشسته زیبا
پارچه ای می دوزد
بر سر زانوش.
******
در سایه می نشینی صبح
سایه می رود
تو را می بیند خورشید.
هفت شعر ازبرتولت برشت ترجمه ی علی عبداللهی:
درختی که میوه نیاورد
تهمت بی برگ و باری بر او می بندند
اما چه کسی زمین را می آزماید؟
بر شاخه ای که در هم می شکند
تهمت کاهلی می بندند
اما آیا برف بر آن ننشسته است؟
***************
اعتراف می کنم :
هیچ امیدی ندارم.
کورها از راه گریز حرف می زنند
من که می بینم.
زمانی که لغزش ها عادی شوند،
عدم روبه روی مان می نشیند
در هیئت واپسین همدم.
***************
صدای توفان اکتبر*
دور خانه ی حقیرم در نیزار
درست هم چون صدای من است.
دل آسوده
سر بر بستر می گذارم و
به صدای خود
بر فراز دریا و شهر
گوش می سپارم.
(* : گویا مراد شاعر انقلاب اکتبر روسیه است.م )
***************
کنار جاده نشسته ام
راننده،چرخی را عوض می کند
از آنجا که می آیم دل خوشی ندارم.
به آنجا که می روم نیز میل چندانی
پس چرا بی صبرانه
به عوض کردن چرخ نگاه می کنم؟
***************
لیوان ها امروز نشُسته
ملحفه ها،امروز دست نخورده
لبخند، امروز بی روح
لب،امروز سیر است.
از کفش ها،بزرگتر هایش
بر صندلی،یک کتاب
و شلوار های نخی
نه،منتظر کسی نیستم.
***************
تو ضعفی نداشتی،
من داشتم :
عاشق بودم.
***************
همدیگر را در آغوش می گیریم
من پارچه ای گران را لمس می کنم
تو پارچه ای ارزان را.
در آغوش گرفتن مان هول هولکی ست
تو به ضیافتی میروی
پشت سرم ماموران هستند.
ما از آب و هوا حرف می زنیم و
از دوستی دیرینه مان.
سخن گفتن از هر چیز دیگری
چه تلخ خواهد بود.
پ.ن : ترجمه ها مستقیما از زبان اصلی آثار صورت گرفته اند.
زن پنجره را گشود
باد با هجومی موهایش را چون دو پرنده
بر شانه اش نشاند
پنجره را بست
دو پرنده بر روی میز بودند
خیره در او
سرش را پایین آورد
در میانشان جا داد و آرام گریست.
**********
در باد وحشی
آن بالا بالاها
از ارتفاع وحشی ترین مرغ دریایی
رهایی.
یانیس ریتسوس
