براي اينكه تعادلش را روي اسب حفظ كند دستانش را دور گردن اسب حلقه كرد
خوني كه از فرق شكسته اش مي ريخت چشمان اسب را پوشاند...
اسب راه را گم كرد
و تو
قطعه قطعه
بهشت را يافتي
وقتي كه بچه بودم...
در حسـرت او كـار دلـم بي تابي ست
ما بي هم و رنگ صبحمان مهتابي ست
يـك بار مـيـان كـوچه هـا پـرسـه زدن
روياي من و دوچـرخه اي عـنابي ست
قد قتل المرتضی...
یک عمر تماشای دری خون آلود
یاد آوری حادثه ای سرخ و کبود
کم کم به علی بال پریـدن می داد
ای تیغ نـیازی به حـضـور تو نـبود
