هايكو هايي براي گربه
هايكو هايي براي گربه هايكو هايي ست براي گربه! كه سهند صاحب ديواني از زبان هلندي
به فارسي برگردانده است وكاوه گوهرين ويرايش ترجمه ها را به عهده داشته است.
لوست . ام . اوستن بروك شاعرهلندي اين مـجموعه ابتداي كتاب اين هايكوي ايسارا آورده
است كه گويا همين هايكو الهام بخش يا انگيزه ء او براي سرودن هايكو هاي اين كتاب بوده
است :
برگي در باد
گربه ي ما با پايش
دمي آن را نگه مي دارد. «ايسا»
چند هايكو براي گربه از كتاب هايكو هايي براي گربه!
گربه خوابش برد
پايي كه مي ليسيد
هنوز در هوا خم است...
********
پنجه هايش را خم كرده است
چشمانش باز
ذره اي را مي كاود گربه
********
عنكبوت كوچك قهوه اي
آويزان به تار نامرئي
بالاي دماغ گربه...
********
گربه ي كوچك
با تمام وجود پنجه مي كشد
به روي پروانه
********
هايكو هايي براي گربه سارا چان
لوست.ام.اوستن بروك
ترجمه سهند صاحب ديواني
ويرايش كاوه گوهرين
انتشارات ايشيق - 1385
Aab has tagged me to write a six-word memoir about myself
The rules
Write a six-word memoir, post it on your blog (add an illustration if you like
Link to the person that tagged you in your post
Tag five more blogs with links
Leave a comment on the tagged blogs with an invitation to play
I am tagging the following people as I am interested in what they would have as their six-word memoir
mine
I have been lost for years
براي اينكه تعادلش را روي اسب حفظ كند دستانش را دور گردن اسب حلقه كرد
خوني كه از فرق شكسته اش مي ريخت چشمان اسب را پوشاند...
اسب راه را گم كرد
و تو
قطعه قطعه
بهشت را يافتي
وقتي كه بچه بودم...
در حسـرت او كـار دلـم بي تابي ست
ما بي هم و رنگ صبحمان مهتابي ست
يـك بار مـيـان كـوچه هـا پـرسـه زدن
روياي من و دوچـرخه اي عـنابي ست
قد قتل المرتضی...
یک عمر تماشای دری خون آلود
یاد آوری حادثه ای سرخ و کبود
کم کم به علی بال پریـدن می داد
ای تیغ نـیازی به حـضـور تو نـبود
لیکو
لیکو تـک بیتی ست در وزن هجایی که با همراهی سـاز سروز یا سرود (قیچک)
خوانده می شود.شعری نا مکتوب که سینه به سینه درمیان قوم بلوچ جـاری ست
لیکو را پـروای شکل گیری از واژگان ادبی نیست ؛ واژگانِ لیکو همان کلمـات
گفت وگویند که بی هیچ آداب و تربیتی بر زبان می گذرند.کلمات،مشروعیـت
حـضور خود در شعر را از تـکرار در زندگی و هم سخـنی مردم می گیرند.لـیکو
بیان جریان زندگی ست و هر لـحظه در آن می تـوان منتظر حـادثه ای تـازه بـود
حوادثـی آشکار و بعید که گاهی درک رابطه ی مضامین دو مصراع را با سخـتی
مـواجه می کـنند و بدون آگاهی از واقـعتیتِ فـرهـنگ و زندگـی دربـلوچـستان
نمی توان توجیهی برای دوری مصراع ها از همدیگر یافت.عشق سرمایه ی اصلی
لیکوست اشارات عاشقانه ی لیکو چنان صریح است که هرگونه پندار کَنده شدن
از زمین از ما می گیرد.
این قسمتی ازمقدمه ی کتاب صدلیکو(نشرماه ریز) بود که توسط منصورمومنی
جمع آوری و به فارسی برگردانده شده اند تعدادی از این ترجمه هارا بخوانید :
نامه ای بفرست ، می خوانمش
خودم
پندار تو را می دانم ای دوست.
******
مردمان
منزل برداشتم ، به کوهستان می شوند
با د شمال بوزد ای کاش
بوی تان را بیاورد.
******
تیز تک شتری دارم
شیدا نام
جان تو پیداست زیبا
پیداست
از حریر پیراهنت.
******
با سوادی دیگر
خطم را خواندی و
راز دلم را تمام
دانستی.
******
کبوتر چاهی
بال می زند
می نشیند
دلم را بر می آرد از ریشه اش.
******
شب زمستانی
رسیده است سرما
تشکی بنداز
دل به دل به خواب رویم.
******
کلاغی سیاه
بر آسمان می گذرد
زنده است استخوانم و
درد می کند جانم.
******
تکیه به دیوار ، نشسته زیبا
پارچه ای می دوزد
بر سر زانوش.
******
در سایه می نشینی صبح
سایه می رود
تو را می بیند خورشید.
